تبليغاتX
بـاران
لمس کن صدای من این جاست ترانه ی آرام روی نبض آبی دستت

 

دیدی که بهار بی تو سرد است

پاییز تر از خزان زرد است

آن شب دل من شکسته تر شد

دیگر همه چیز رنگ درد است

دیگر همه جا سکوت دلگیر

دست و دل من اسیر زنجیر

ای روح پر از ترانه من

خاموش ترین بهانه را گیر

دیگر نروم به سوی مستی

حظی نبرم ز می پرستی

ای آن که نداری خبر از من

سرچشمه ی هر غمم تو هستی

دیگر به بهار خنده ام نیست

باران صفا دهنده ام نیست

ای آن که دلم اسیر عشقت

بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟

شعرم همگی سرود درد است

گفتم که بهار بی تو سرداست

گفتم که بهار بی تودیگر

پاییز تر از خزان زرد است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط بـــاران |