![]() |
![]() |
|
| لمس کن صدای من این جاست ترانه ی آرام روی نبض آبی دستت |
|
در كوره راه گمشده سنگلاخ عمر
مردي نفس زنان تن خود مي كشد به راه
خورشيد و ماه، روز و شب از چهره زمان
همچون دو ديده، خيره به اين مرد بي پناه
*** اي بس به سنگ آمده آن پاي پر ز داغ
اي بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها
چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت
خو كرده با سكوت سياه درنگ ها
*** حيران نشسته در دل شب هاي بي سحر!
گريان دويده در پي فرداي بي اميد
كام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت
عمرش به سر نيامده جانش به لب رسيد
*** سوسوزنان، ستاره كوري ز بام عشق
در آسمان بخت سياهش دميد و مرد
وين خسته را به ظلمت آن راه ناشناس
تنها به دست تيرگي جاودان سپرد
*** اين رهگذر منم، كه با همه عمر با اميد
رفتم به بام دهر برآيم، به صد غرور
اما چه سود زين همه كوشش كه دست مرگ
خوش مي كشد مرا به سراشيب تنگ گور
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط بـــاران |
|
|
من درختي بودم پاي تا سر همه سبز همه سر سبز اميد همه سرمست بهار كه به9 هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود و به امداد سبكپويه نسيمي ناگاه ـــ برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند بزم ما رنگين بود
در شبان مهتاب در دل حجله ي دشت بوسه ميزد بلبم دختر ماه مست ميكرد مرا نغمه ي رود موج ميزد بدلم شوق گناه
دختر پاك نسيم پاي تا سر همه لطف با تني عطر آگين بود هنگام سحر گرم هماغوشي من ميشد از لذت آن كام، سرا پاي وجودم فرياد بند بندم همه شوق برگ برگم همه شاد.
واي،اندوه اندوه آن درختم امروز كه بصحراي وجود دست يغماگر طوفان زمان جامه ي سبز مرا غارت كرد وآنچه مانده است براي تن من عريانيست منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست
آن درختم،اما نيستم مست بهار يا كه سر سبز اميد ديگر اي دامن دشت برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست بزم مارنگين نيست
ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه دشت تاريك مرا همه جا خاموشي است واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز است چه شد آن شور بهار؟ چه شد آن گرمي عشق؟ همه جا پائيز است كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست سينه ام از غم بي عشقي و ي همنفسي لبريز است.
دختر پاك نسيمي كه هما غوشم بود در دل دشت گريخت برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند ــ دانه دانه همه ريخت
اينك اينك منم ودامن دشتي خاموش اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سود شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو در همه دشت،كجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط بـــاران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم
همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|