تبليغاتX
بـاران
لمس کن صدای من این جاست ترانه ی آرام روی نبض آبی دستت

 

 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

 

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

 

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

 

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

 ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

 

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

 

 

 ******************************************************************* 

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش

مي افتاد

 

نه بيد ز باد

نه برگ از برگ مي جنبيد

شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند

دوباره راه را بر ماه مي بستند

 

و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي

به ديدار تو من مي آمدم با شوق

با شادي

 

تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

تو با من مهربانتر از مني

با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر

مهري مهربان با من

 

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازي

به رنگ چشمهاي روشنت دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط بـــاران | 

ای   سر  آغاز   کتاب  عاشقی

ای  شمیم  پاک  یاس  و  رازقی

با تو در باغ شعف  گل می کنم

بی تو  احساس  تزلزل  می کنم

با تو در آرامشم  چون روح آب

بی  تو   خاکسترم  از  اضطراب

ای  زلال  چشم   تو  آیینه ام

بی  تو  بودن  قصه دیرینه ام

موج زلفت  موج تشویش  من است

بی توبودن اوج  تشویش من است

بی  تو  محو   ناله های  حسرتم

بی تو  من  در  انتهای غربتم

سوز عاشق ،گریه هر ساله نیست

صحبت دیوانه جز یک ناله نیست

ناله  لرزان  من   تقدیم  تو

مهربانا  جان  من  تقدیم  تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 3:45 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

 

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

 

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

 

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

 

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر

                        

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

 

Every time we lie awake
After every hit we take
Every feeling that I get
But I haven’t missed you yet

Every roommate kept awake
By every sigh and scream we make
All the feelings that I get
But I still don’t miss you yet

Only when I stop to think about it

I hate everything about you
Why do I love you
I hate everything about you
Why do I love you

Every time we lie awake
After every hit we take
Every feeling that I get
But I haven’t missed you yet

Only when I stop to think about it

I hate everything about you
Why do I love you
I hate everything about you
Why do I love you

Only when I stop to think
About you, I know
Only when you stop to think
About me, do you know

I hate everything about you
Why do I love you
You hate everything about me
Why do you love me

I hate
You hate
I hate
You love me

I hate everything about you
Why do I love you

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط بـــاران | 

 

ازین  پس   شعر  من با تو  هوای  دیگری دارد

حدیث    تلخ   تنهایی   برایم   آخری   دارد

بنازم  راه و  رسمت   را  طریق  جالبی  داری

همیشه   حال  عشق    تو  هوای   دیگری   دارد

اگر  چه  سوختیم  در  آتش  یک  عشق  نافرجام

ولی  ققنوس  بعد  از  مرگ   هم  خاکستری دارد

نیاز  مبرمی   دارد   به   شور   عشق   ایمانم

و گر  نه  عشق  تنها را دل  هر  کافری  دارد

تو را با هر چه خوبی  بود سنجیدم  و  فهمیدم

که  خوبی  با   تو  انگار  شکل   بهتری   دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

پشت شیشه برف  می بارد  پشت  شیشه برف  می بارد

در  سکوت  سینه ام  دستی  دانه  اندوه  می کارد

مو سپید آخر  شدی ای برف تا سرانجامم چنین  دیدی

در دلم  باریدی...ای افسوس  بر سر گورم  نباریدی

چون  نهالی  سست  می لرزد روحم از  سرمای تنهایی

می خزد  در  ظلمت   قلبم  وحشت   دنیای  تنهایی

دیگرم  گرمی  نمی بخشی  عشق،ای  خورشید  یخ  بسته

سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام،از عشق هم خسته

غنچه شوق  تو هم خشکید شعر، ای شیطان افسون کار

عاقبت زین خواب دردآلود جان من بیدار شد، بیدار

بعد از او بر هرچه روکردم دیدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش وای برمن نقش خوابی بود

ای  خدا  بر من  بگشای  لحظه ای  درهای  دوزخ را

تا به کی در دل  نهان سازم  حسرت  گرمای دوزخ را

دیدم ای بس  آفتابی را کو پیاپی در غروبی افسرد

آفتاب  بی غروب  من  ای  دریغا  در جنوب  افسرد

بعدازاودیگر چه می جویم؟ بعدازاودیگرچه می پایم

اشک سردی  تا بیافشانم  گور  گرمی  تا . . . . .

                                 تا بیاسایم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

 

ای توجاری شده در قشنگ ترین دقایقم

 

ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم

 

ای توپیداشده درلحظه انتخاب دل

 

ای تودرسکوت شب بهارپاییزدلم

 

کسی مثل توتوحرم نفسم طوری نشد

 

کسی جزتوبه سرم دست نوازش نکشید

 

کسی مثل تومنو به ظلمت شب نسپرد

 

کسی قلب منومثل تو به آتیش نکشید

 

هیچکی هستی منو مثل تو ازمن نگرفت

 

کسی مثل تومنو اسیرتنهایی نکرد

 

کسی مثل تو برام آیه تاریکی نشد

 

کسی مثل تو به من حلقه نابودی نزد

 

آخه بعدعشق دروغی وفریبنده تو

 

منو تا مرز بد لحظه بدنامی کشید

 

من هنوزدوزخی عشق دروغین توام

 

از تواین تشنه تن خسته به انتها رسید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط بـــاران | 
 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ  مرا در خویش  که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج  می خواهی ،  تماشا کن   تماشا کن

دروغین  بودم از دیروز  امروز  مرا حاشا کن

در این  دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند  تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی  به  جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم  چون  دفترم  خالی  قلم  خشکیده  در دستم

گره  افتاده  در  کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن  چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رهاکردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از  عزیزانی  که  هم آواز  من  بودند

به سوی  اوج  ویرانی  پل  پرواز  من  بودند

گره  افتاده  در  کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن  چه راهی پیش رو دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 5:11 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 
 

تورامثل "سل" مثل "فا"دوست دارم

تورا مثل عشقي كه "لا" دوست دارم 

تورا مثل چاي و غزل، مثل باران

كه بي چون،كه بي هرچرادوست دارم

من  آن  عشق  مجنون  بي  احتياطم

تو را بي خبر، بي هوا دوست  دارم

بگو  تا  ابد، جاودان  تا  هميشه

تو  را  تا  ته  ماجرا دوست دارم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 5:7 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 
 

نيمه شب در دل دهليز خموش

ضربه پايي افكند طنين

دل من چون دل گلهاي بهار

پر شد از شبنم لرزان يقين

گفتم اين اوست كه باز آمده است

جستم از جا و در آيينه گيج

بر خود افكندم با شوق نگاه

آه ، لرزيد لبانم از عشق

تار شد چهره آيينه زآه

شايد او وهمي را مي نگريست

گيسويم در هم و لبهايم خشك

شانه ام عريان در جامه خواب

ليك در ظلمت دهليز خموش

رهگذر هر دم مي كرد شتاب

نفسم ناگه در سينه گرفت

گويي از پنجره روح نسيم

ديد اندوه من تنها را

ريخت بر گيسوي آشفته من

عطر سوزان اقاقي ها را

تند و بي تاب دويدم سوي در

ضربه پاها در سينه من

چون طنين ني ، در سينه دشت

ليك در ظلمت دهليز خموش

ضربه پاها ، لغزيد و گذشت

باد آواز حزيني سر كرد .

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 
آن كه رسوا خواست ما را، پيش كس روا مباد!
وان كه تنها خواست ما را، يك نفس تنها مباد!
آن كه شمع بزم ما را با دَمِ نيرنگ كشت
محفلش، يارب، دمي بي شمع شب فرسا مباد!
چون گزير از همدمي گردنكش و مغرور نيست
با من از گردنكشان، باري، به جز مينا مباد!
چون گل رؤيا به گلزار عدم روييده ايم
منّتي از هستي ي ِ ما بر سر دنيا مباد!
مي توان خفتن چو در كوي كسي همچون غبار
پيكر تبدار ما را بستر ديبا مباد!
سايه ي ويرانه ي غم خلوت دلخواه ماست
كاخ مرمر گون شادي از تو باد از ما مباد!
ما و بانگ شب شكاف مرغك آواره يي
گوش ما را بهره از شور هزار آوا مباد!
غرق سرگرداني ي ِ خويشيم چون گرداب ِ ژرف
هيچمان انديشه از آشفتن دريا مباد!
امشبي را كز مِي ِ پندار، مست افتاده ايم
با تو، سيمين، وحشت هشياري فردا مباد!
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط بـــاران | 
 

خـیابـان هارافـرامـوش کـن    خانه ها را

کـه خسته تراز چشم های توست

این شهر    نه تورامی شناسد   ونه گندم زارهارا

گوشه رارهاکن    بـاران ،   سازش راکوک کرده اسـت...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 7:8 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 
    بسان شعله ای سـرکش،به سازسوزمی رقصم

کجاچون شاخه با باد خوش نوروز می رقصم

دراین آشفتـه بازار ریـا باشیوه رنـدی

عیان گاهی،گهی پنهان،گهی مرموزمی رقصم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 7:52 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 
 

کلاف   سرنوشت   من   سر   در گم   همیشه

طلسم  کور  این  گره  یه  لحظه  وا  نمیشه

طناب   سرنوشت   من   تنها   پل   عبور ِ

اما به  بیراهه  می ره با گره ای که کورِ ِ

دیروزمسیر قصه هام یه جاده بودبه خورشید

امروزببین بیراهه شده، یه شوره زارتردید

از  بود  و  نبودن   دل  كندم  و  بريدم

تا نيمه جون  و خسته  به اين  گره رسيدم

به من كمك كن اي عشق  اين گره رو وا كنم

به   قيمت    سقوطم   راهمو    پيدا   كنم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 4:13 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

?Could I hold you close beside me

?Could I hold  you  for  all time

  . . . . .  Could I have  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 
 

شـرف هر عاشـقی  به قدرمعشوق اوسـت

معشوق هـرکـه لطیف تر و شریف تر ،

عـاشـق او عزیزتر .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 6:6 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

در همه عالم كسي به ياد ندارد

نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند

تنها با يك ترانه در همه ي عمر

نامش اينگونه جاودانه بماند

***

صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد

نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد

بانگ: هزار‌آفرين! زهرجا بر شد

شور و سروري به جان مردم بخشيد

***

نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار

مشعل شب هاي رهروان فداكار

شعله بر افروختن به قله كهسار

بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار

***

خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!

شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!

هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد

هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!

***

ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست

كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست

ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار

خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست

***

روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار

خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار

ما همگي " سوي سرنوشت"  روانيم

زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"

***

"هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد

بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد

بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد

آتش او را به قله ها برسانيد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

ديشب آئينه رو به رويم گفت:

كاي جوان ! فصل پيري تو رسيد

از دل موي هاي شبرنگت ـــ

تارهايي به رنگ صبح ، دميد

از درخت ، جلوه ي زمان شباب ـــ

همچو مرغي ز دام جسته، پريد

روي پيشاني تو دست زمان

خط پيري سه چار بار كشيد

 

بي خبر! جلوه شبابت كو؟

چهره همچو آفتابت كو؟

 

واي ، آمد خزان زندگي

وز كف من، گل جواني رفت.

كام نابرده ، كام ناديده

خوشترين دوره كامراني رفت

زرد روئي بماند و از كف من

چهره گلگون ارغواني رفت

رفت عمرم چو تندباد، ولي ـــ

همه با رنج و سخت جاني رفت

روزگار جواني ام طي شد

وين ندانم، كي آمد و كي شد؟

آه ، اين زندگي كه من ديدم ـــ

حسرتي ، محنتي ، عذابي بود

بهره ي من ز جان ساقي عمر

خون دل بود، اگر شرابي بود

خشك هر طرف دويدم ليك ـــ

چشمه زندگي ، سرابي بود

خانه اي را كه ساختم ز اميد ـــ

چون حبابي بر روي آبي بود

زندگاني، چو تند باد گذشت

زندگاني نبود، خرابي بود!

 

گر كه با زندگي، جواني نيست

نقش زيباي زندگاني چيست؟

 

آشنانيان عمر من بودند:

رنجها ، دردها، جدائيها

غير بيگانگي نبردم سود ـــ

ز آشنايان و آشنائيها

هر گلندام و گلرخي ديدم ـــ

داشت بوئي ز بي وفائيها

دل چو آئينه با صفا كردم ـــ

شد عيان نقش بي صفائيها

 

با جفا پيشگان وفا كردم

دل به بيگانه، آشنا كردم

 

 

ياد باد آن زمان كه روز و شبان ـــ

داشتم گوشه ي فراموشي

شام من بود، در سر زلفي

صبح من بود در بنا گوشي

مست بودم ، ز نرگس مستي

گرم بود، ز گرم آغوشي

خوشه چين بودم ، از رخ ماهي

بوسه چين بودم، از لب نوشي

بر دلم نور عشق مي دادند ـــ

چشم گويان ، لبان خاموشي

 

از گلستان من بهار، گذشت

شادي و رنج روزگار گذشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

گل از تراوت باران صبحدم، لبريز

هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز

صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار

كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز

هزار چلچله در برج صبح مي خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز

به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست

روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز

مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است

فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز

ببين در آينه ي روزگار نقش بلا

كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز

چگونه درد شكيبايي اش نيازارد

دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط بـــاران | 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط بـــاران |