تبليغاتX
بـاران
لمس کن صدای من این جاست ترانه ی آرام روی نبض آبی دستت
اين چيني تازه بند خورده را
تلنگر بس است
دلم را ميگويم
كه هر كه از راه رسيد تلنگري زد و رفت
و اينبار نيز
كمر بر بسته اند كه بشكنند
چه شكستني!
كاش ميدانستم جرمم چيست

شايد دل نيز يكي از آن شيشه ها باشد
كسي چه ميداند؟!

.............................................................................................................

ای عشق، من مطیعم. از من چه می خواهی؟از تو پیروی کردم و گرفتار زبانه ی آتش تو شدم. چشمهایم را گشودم و جز تاریکی چیزی ندیدم. دهانم را گشودم و جز اندوه چیزی نگفتم. شوق مرا در آغوش گرفت اما هنوز معشوق را نبوسیدم.
ای عشق! من ناتوانم پس چرا من را آزار می دهی در حالی که تو توانمندی؟

چرا به من ستم می کنی در حالی که تو عادلی و من بی گناه؟

چرا مرا خوار می کنی در حالی که یاری کننده ای جز تو ندارم؟

چرا از من روی گردان می شوی در حالی که تو مرا یافته ای؟


من اندوه دلم را هرگز با شادی مردم عوض نمی کنم و نمی خواهم اشکهایی که غمها را از چشمهایم سراریز می کنند به خنده درآیند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط بـــاران |